آخرین مطالب داستان ها

داستان عمارت تسخیر شده
چهار شنبه، 9 مرداد ماه 1398 داستان عمارت تسخیر شده

سالها پیش در آزمون ورود به دانشگاه در رشته ی فناوری اطلاعات (IT) در یکی از دانشگاه های شهر تهران قبول شدم، خانواده ام در شهرستان زندگی می کردند مرا با سلام و صلوات راهی تهران کردند، من ...

بیشتر بخوانید

داستان : دخترم شمردن رو یاد گرفته!
پنج شنبه، 23 اسفند ماه 1397 داستان : دخترم شمردن رو یاد گرفته!

همسرم رفته بود توی اتاقمون کتاب بخونه در حالی که من روی مبل در حال تماشا کردن بازی خوابم برده بود."بابایی"دخترم در حالی که داشت آستینم رو می کشید، آروم زمزمه کرد...

بیشتر بخوانید

داستان های شرلوک هولمز (قسمت پنجم- عینک طلایی)
سه شنبه، 21 اسفند ماه 1397 داستان های شرلوک هولمز (قسمت پنجم- عینک طلایی)

“بسیار خوب آقای هولمز. من این را فقط به شما می گویم. چون خیلی خوشایند نیست. من فکر می کنم او خودکشی کرده است. گمان می کنم او عاشق بود. چندتا عینک داشت که متعلق به یک زن بودند. شاید آن زن را خیلی دوست داشته، اما او عاشق اسمیت نبوده. آدم ها بعضی وقت ها به این دلیل خودکشی می کنند.”...

بیشتر بخوانید

داستان: تعریف اشتباه
یکشنبه، 19 اسفند ماه 1397 داستان: تعریف اشتباه

هر چی بالاتر میرفتم خسته تر میشدم، ولی تا اینجا، نه روحی بود، نه آدمخواری و نه شیطانی. به راحتی آب خوردن ...

بیشتر بخوانید