شخص دوم می آید. اسمش اسمیت بوده. او یک دوست خوب و یک کمک برای پروفسور می شود. آن ها هر روز با یکدیگر کار می کردند، و نوشتن کتاب ها را تقریبا تمام کرده بودند. اما حالا مرد جوان مرده است، و من فکر می کنم کسی او را کشته...
برنامه های تلویزیونی ای وجود دارد که در آن ها یک بازی به گونه ای طراحی شده است که افراد باید در یک گروه با هم همکاری کنند، معماها را حل کنند و از موقعیت خاصی فرار کنند.