کفش هایم را درآوردم و به آرامی پاهایم را داخل آب کردم، آب داخل استخر بسیار خنک بود، لرز تمام وجودم را فرا گرفت، اما چه می شد کرد برای یافتن سنجاق سر مجبور بودم به داخل استخر بروم، تا بتوانم این مرحله از این اتاق فرارِ عجیب را نیز پشت سر بگذارم، ...
با صدای قطره های آب از خواب پریدم، هراسان اطرافم را جستجو می کردم، انگار تمام شب را در خواب بوده ام، نور خورشید از میان شاخ و برگ درختان ...
چه باید می کردم؟؟؟ اصلاً چه می توانستم بکنم؟ قبلاً از بچه های دانشگاه شنیده بودم که برای حل معماهای اتاق فرار می بایست تمرکز کرد، می بایست یافته ها را طبقه بندی کرد و رابطه ای معنا دار بین آنها یافت. اما آیا قوانین و قواعد اتاق فرار در اینجا هم صدق می کند؟؟؟
تنها چیزی که تا این لحظه متوجه شده بودم این بود که این مخمصه ای توش گرفتار شدم یه اتاق فراره، ولی نه یه بازی، یه اتاق فراره کامل و واقعی، یه اتاق فراری که باید ازش فرار کنم،