از پشت سرم صدای خِرش خِرشی سریع و خشنی به گوشم رسید، همینکه به سمت صدا برگشتم، ناگهان سگ عظیم الجثه و سیاهی را مقابل خودم مشاهده کردم، نمی دانم چه کاری خوبی کرده بودم که خدا چنین لطفی را به من کرده بود ...
نمی دانستم که چه باید بکنم، کاملاً گیج و منگ به اطرافم می نگریستم، جایی که در آن قرارداشتم، گودالی بود سیمانی که در کف آن قالیچه ای قرار داشت که پیش تر درب فوقانی این گودال را پوشانیده بود ...
صدایی مهیب از فضای جلوی درب وردی عمارت بلند شد، صدایی که گویای حرکت تخته سنگی عظیم بر روی تخت سنگ دیگری بود، ولی هیچ چیز به چشم نمی خورد، فورا به سمت درب ورودی عمارت رفتم،
کفش هایم را درآوردم و به آرامی پاهایم را داخل آب کردم، آب داخل استخر بسیار خنک بود، لرز تمام وجودم را فرا گرفت، اما چه می شد کرد برای یافتن سنجاق سر مجبور بودم به داخل استخر بروم، تا بتوانم این مرحله از این اتاق فرارِ عجیب را نیز پشت سر بگذارم، ...