او روی زانوهایش نشست و به در گنجه نگاه کرد. بعد بلند شد و گفت: ”نگاه کنید!” به در اشاره کرد. ”یک خراش کوچک نزدیک سوراخ کلید وجود دارد. هاپکینز چرا در مورد این چیزی به من نگفتی؟ ”...
من فکر می کنم شخص خیلی باهوشی امروز صبح وارد خانه شده است. در مسیر باغ هیچ ردپایی وجود نداشت، اما نشانه هایی دیدم که نشان می داد کسی روی چمن های کنار راه عبوری راه رفته است. آن شخص نمی خواسته کسی در مورد رفتنش به آن خانه چیزی بداند...
شخص دوم می آید. اسمش اسمیت بوده. او یک دوست خوب و یک کمک برای پروفسور می شود. آن ها هر روز با یکدیگر کار می کردند، و نوشتن کتاب ها را تقریبا تمام کرده بودند. اما حالا مرد جوان مرده است، و من فکر می کنم کسی او را کشته...