داستان: روز اول مدرسه

همه روز اول مدرسه رو دوست دارن، درسته؟ سال جدید، کلاس های جدید، دوستای جدید. یه روزیه پر از حس های خوب و تازگی، اما قبل از اینکه واقعیت خودشو نشون بده و همه چیزای خوب رو از بین ببره.

من روز اول مدرسه رو به دلایل مختلفی دوست دارم. آخه میدونی، من یجورایی یه قدرت خاصی دارم! وقتی به مردم نگاه می کنم، می توانم یک نوع هاله در اطراف اون ها احساس کنم! یه هاله خاص که می تونم ببینم اون آدم تا چقدر دیگه عمر می کنه! بیشتر افرادی که میبینم، تقریبا همسن خودم، یجور هاله سبز دارن که یعنی حالا حالاها عمر می کنن.

یه دسته هم هستن که هاله اشون زرد یا نارنجیه و این یعنی که تو تصادف ماشین یا از این جور حادثه ها می میرن. جای جالب اش وقتیه که هاله به رنگ قرمز درمیاد! وقتی این جور آدما رو میبینم، شبیه یه چراغ قرمز در حال راه رفتنن! اینا کسایی هستن که یا به قتل میرسن یا خودشونو میکشن!

برای دیدن هاله های آدما همیشه خیلی مشتاقم! با این دید، همیشه زودتر از همه سر کلاس حاضر میشم تا سرنوشت هم کلاسی هامو ببینم.

اولین پسری که وارد کلاس شد هاله اش قرمز بود! کمی شوکه شدم!  تو دلم گفتم “ای بابا! خیلی متاسفم واست!”  ولی همینجوری که دونه دونه بچه ها وارد می شدن، هاله ی همه اشون قرمز بود!

همینجوری که شوکه بودم، چشمم به رفلکس خودم تو شیشه پنجره افتاد! نور قرمز دورم چشممو زد!

همون حین، معلم اومد داخل کلاس و در رو قفل کرد!!

 

اتاق فرار تهرومز

 

 

منبع: Tehrooms