ادامه ی داستان عمارت تسخیر شده (قسمت چهارم)

چه باید می کردم؟؟؟ اصلاً چه می توانستم بکنم؟ قبلاً از بچه های دانشگاه شنیده بودم که برای حل معماهای اتاق فرار می بایست تمرکز کرد، می بایست یافته ها را طبقه بندی کرد و رابطه ای معنا دار بین آنها یافت. اما آیا قوانین و قواعد اتاق فرار در اینجا هم صدق می کند؟؟؟

تمرکز کردم، ذهنم را از تمام آشفتگی های اطرافم پاک کردم، چه چیز است که در شرع مبین اسلام ضروری است؟؟؟ آنچه از ارکان دین می دانستم: توحید، معاد، نبوت، عدل و امامت است که برای ما شیعیان از ارکان ضروری دین اسلام به شمار می رود و برای اهل تسنن، شهادتین، نماز، روزه، زکات و حج از ارکان اصلی به شمار می رود.

اصلاً طراح این اتاق فرار شیعه بوده است یا اهل تسنن؟؟؟

ادامه ی داستان یک برگ کپی ارزان (قسمت چهارم)

هرچه که بوده و هرکه که هست فرقی ندارد در حال حاضر تمام داشته هایم همین است که می دانم، داشته هایم را بررسی کردم، توحید که ایمانیست قلبی و تنها چیزی که می توان از آن الهام و سرمشق گرفت توکل به خدای مهربان است، پس توکل می کنم به خداوندی که عزت و ذلتم در اختیار اوست، معاد و نبوت هم هردو مربوط به باورها و اعتقادات قلبی هر مسلمان می شود و در عمل نمی توان از آن سرنخی را استخراج نمود. پس آنچه می ماند نماز، روزه زکات و حج است که می بایست بررسی کنم.

زکات، روزه و حج هم شرایط خودشان را دارند و در این مکان با بزاعتی که در اختیار دارم انجام هیچ یک از آنها میسر نمی باشد، پس نماز تنها بازمانده از اصولی می باشد که می توانم از آن سرنخی را استخراج کنم.

آری نماز، خودش است من باید نماز بخوانم.

برای خواندن نماز به چه چیز نیاز دارم؟؟؟ اول آنکه اذان گفته باشند دوم آنکه وضوء بگیرم و یا تیمم کنم و سوم آنکه قبله را یافته و نیت کنم و نماز را برپا کنم.

شرایط برای وضوء گرفتن را که دارم، اذان را هم که گفته اند، برای پیدا کردن قبله در تهران هم که کار مشکلی نباید انجام داد؛ کافیست شمال تهران را بیابم و سپس جنوب را تشخیص دهم و اندکی به راست متمایل شوم، کوه های شمال تهران هم که چون شیری خفته در شمال تهران شب و روز خودنمایی می کنند، پس قبله میشود به سمت دیوار جنوبی خانه باغ، کمی مایل به راست.

خودش است، وضویم را گرفتم و نماز را اقامه کردم، پس از خواندن نماز، گویی آرامشی ابدی در دلم فوران می کرد، دیگر از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسیدم. پس از پایان نماز نیرویی عظیم در عضلاتم قوت گرفت. پاهایم توان حرکت یافت و خون در بدنم به جریان افتاد.

فکرم را متمرکز کردم، این اتاق فرار چه اتاق فرار عجیبیست، اتاقیست که در آن مجبورت می‏کنند کافر شوی، نماز بخوانی، جون به لب شوی و استغفار کنی، ترس و اضطراب را تجربه کنی و آرامش را به دست آوری، همه ی این حس ها را تجربه کردم بدون آنکه بدانم چه باید بکنم، از نماز چه درسی فرا گرفتم؟؟؟

نماز چه چیزهایی را به ما یاد می دهد که می تواند سرنخی را برای ما به همراه داشته باشد؟؟؟ نماز حرکت به سوی خداوند است، حرکت به سوی قبله!!! آری می توانم به سوی قبله حرکت کنم، در حیاط خانه باغ به سمت قبله حرکت کردم از خار و خاشاک داخل باغچه گذر کردم و حوض خون را دور زده و به دیوار انتهای باغ رسیدم، درخت سرو قدیمی و تنومندی در آنجا خودنمایی می کرد، در زیر درخت سرو دقیقاً در لا به لای خاشاک پایین دیوار صندوقچه ای بود که درب آن با قفلی زیبا بسته شده بود، نمی‏دانستم چه چیز در انتظارم است ولی هرچه که هست به پایان ماجرا نزدیکم می کند، با باز کردن این قفل دیگر همه چیز تمام می شود، آزاد می شوم و می توانم به شهر خودمان برگردم.

اما با کدام کلید می توانم این قفل زیبا را باز کنم؟ برای باز کردن این قفل باید از کلید استفاده کنم و یا آن را با تبر باید از میان به دو نیم تقسیم کنم؟؟؟ باز هم در طبقه بندی یافته هایم ضعف داشتم، چه چیز است که می تواند مسبب باز شدن این قفل شود؟؟؟

به کل فراموش کرده بودم که کلیدی یافته بودم و آن را با آن همه زحمت و مشقت از داخل استخر خارج کردم را در جیب نگهداری می کنم، که ناگهان بی اختیار دستم را به جیب لباس فرو کردم، کلیدی سرد به نوک انگشتانم برخورد کرد، کلید را از جیب بیرون آوردم، آری!!! خودش است، کلیدی که برای باز کردن قفل نیاز داشتم همین کلید است، کلید را داخل سوراخ قفل فرو کردم، آری خودش است، کلید مربوط به همین قفل است، پس شرع به من آموخته به این سمت حرکت کنم، درسته، خودشه، کلید را داخل سوراخ قفل چرخاندم، صدای چلک از داخل قفل به گوش رسید و ضامن آن آزاد شد.

قفل باز شد.

دیگر تحمل نداشتم تا صبر کنم و ببینم داخل جعبه چه می یابم، هرچه که باشد برایم عزیز است و آن را اکسیری برای رهایی از این خفقان می دانم.

درب صندوقچه باز شد!!!

داخل صندوقچه را به دقت نگاه کردم هیچ چیز نیافتم، خسته و ناامید صندوقچه را برداشتم و پرت کردم به میانه ی باغچه، صندوقچه بر روی زمین چند بار به دور خود غلتید و غلتید و ناگهان به تخته سنگ کوچکی اصابت کرد، صندوقچه از حرکت باز ایستاد و شیء کوچکی از آن خارج شد، به سرعت به سمت صندوقچه رفتم، شیء کوچک وسیله ای شبیه به سنجاق سر بود، که ظاهراً در زیر کفه ی صندوقچه پنهان شده بود، آن را برداشتم و سعی کردم رابطه ای بین سنجاق و آنچه تا کنون دیده بودم بیابم، کمی جلوتر رفتم، سنجاق چه کاربردی می توانست در این شرایط و در این مکان داشته باشد؟؟؟

آن را در جیب لباسم قرار دادم و شروع کردم به قدم زدن، به سمت عمارت قدیمی حرکت کردم، این عمارت چه نام داشت؟؟؟ چرا باید در این عمارت گرفتار می شدم؟؟؟ چرا من؟؟؟ چرا اینجا؟؟؟ نامی که برای این عمارت به ذهنم رسید نامی نبود بجز عمارت تسخیر شده!!! عمارت تسخیر شده ای که در اتاق فرارِ تهرومز هم اتاقی به این نام وجود داشت.

آیا این عمارت همان عمارت تسخیر شده ی اتاق فرار تهرومز است؟؟؟ آیا ممکن است همه ی این اتفاق ها یک بازی و یک اتاق فرار جذاب باشد؟؟؟ من که بعید می دانم، ولی هرچه که هست باید از این سنجاق به چیزی دست یابم.

دیگر توان فکر کردن نداشتم، خسته و ناتوان بر روی پله ی جلوی عمارت نشستم و سرم را بر روی ستون کنار آن تکیه دادم، نمی دانم چقدر زمان برد که به خواب رفتم، خواب مرا در بر گرفت و در زمان کوتاهی به خواب عمیقی فرو رفتم، نمی دانم چند دقیقه و یا چند ساعت در خواب بودم، در خواب می دیدم که افرادی مرا در خانه باغ تعقیب می کنند و با مشعل ها آتشی که در دست دارند با سر و صدا مرا تهدید به مرگ می کنند، چهره ی آنها را نمی دیدم ولی صدایشان برایم آشنا بود، آنها به سمت من هجوم آورده بودند، صدایم بند آمده بود، نفسم به شماره افتاده بود، پایم در گودالی گیر کرده بود، یکی از آنها که نور آتش اجازه نمی داد صورتش را ببینم به من نزدیک شد، دقیقاً روبروی من خم شد و به صورتم نزدیک شد، گرمای آتش صورتم را می سوزاند، با تمام نیرو تلاش می کردم فریاد بزنم، و طلب کمک کنم، ولی صدایم از گلویم خارج نمی شد، دستش را به سمت صورتم دراز کرد، دستی نمناک و خیس بود، دستش به صورتم که نزدیک تر شد، گرمای آتش و نم دستش حسی متفاوت از سرما و گرما را به پوست صورتم انتقال داد. که ناگهان …

سایر بخش های داستان در سایت اتاق فرار تهرومز

برای خواندن قسمت اول داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

این داستان در سایت اتاق فرار تهرومز ادامه دارد برای خواندن ادامه ی داستان کلیک کنید

منبع: www.tehrooms.ir



نظر دهید