ادامه ی داستان عمارت تسخیر شده (قسمت پنجم)

با صدای قطره های آب از خواب پریدم، هراسان اطرافم را جستجو می کردم، انگار تمام شب را در خواب بوده ام، نور خورشید از میان شاخ و برگ درختان سر به فلک کشیده به دیدگانم را تار می کرد، به خوبی نمی توانستم اطرافم را ببینم، نور آفتاب اگرچه هنوز کامل در آسمان دیده نمی شد ولی آنچه از نور به چشمم می خورد تیغه های تیز آفتاب بود، که دیدم را محدود می کرد. تمام بدنم درد می کرد، به سختی از جایم بلند شدم، لباسهایم کاملاً خاکی و کثیف شده بود، کفش ها و پایین شلوارم گلی شده بود، بلند شدم و به سمت دیگر عمارت رفتم، بر سر چشمه ی آب ورودی استخر نشستم و صورتم را با آب خنک و گوارا شستم، مقداری از آب چشمه خوردم، آب بسیار گوارا و دلچسب بود، به ساعت مچی ام نگاهی کردم، نزدیک به 24 ساعت بود که هیچ چیز نخورده بودم، با صدای قار و قوری شکمم راه انداخته بود، احساس کردم که کلاغی را بلعیده ام، به اطراف نگاهی انداختم، چیزی برای خوردن نیافتم، بی هدف و بی مقصد در خانه باغ قدم می زدم. که خودم را در زیر سایه ی درختی یافتم، درخت بر خلاف بیشتر درخت های خشکیده ی خانه باغ دارای شاخ و برگ فراوان و سرسبز بود، و بر روی شاخه های تنومندش میوه های درشت و آبداری به چشم می خورد. آری یک درخت سیب تنومند که می تواند مصرف سیب سالانه ی چند خانوار را تأمین کند.

داستان یک برگ کپی ارزان

دستم را دراز کردم و سیبی از سیب های درخت را به آرامی کندم، به سرعت به سمت چشمه رفتم و سیب را حسابی با آب چشمه شستم، و گازی بزرگ به سمتی از سیب زدم، وای که چه حس لذت بخشی، خنک، تازه و شیرین مثل قند، همین مجازات را برای سه سیب دیگر در نظر گرفتم، بعد از آنکه سیب ها را یکی پس از دیگری به مجازاتشان رساندم و حس دلچسب انتقام از سیب های ملس و خوشمزه را در خودم کامل کردم، تصمیم گرفتم با دقت و تمرکز بیشتر گشتی در خانه باغ بزنم، به راه افتادم، ریز به ریز همه ی جزئیات خانه باغ را از نظر گذراندم، در دو سمت درب ورودی جلوی عمارت، پنجره هایی قرار داشت که هرکدام از پنجره ها با چند تخته چوب میخ شده بود و اجازه ی دیدن داخل عمارت را نمی داد، دیوار عمارت از آجرهای قدیمی ساخته شده بود و دارای 2 طبقه بود، از ارتفاع ساختمان مشخص بود که طبقات عمارت دارای سقفی بلند می باشند، در انتهای دیوار عمارت مقداری از آجرها ریخته بود که به نظر می‏رسید سالها پیش خودرویی با آن برخورد کرده باشد، دیوار سمت دیگر عمارت مقداری خمیده شده بود که ظاهراً به دلیل رطوبت ناشی از مجاورت با استخر ایجاد شده بود. درب ها و پنجره های عمارت همگی چوبی بودند و ظاهراً عمر این عمارت به زمانی باز می گردد که استفاده از آهن آلات در ساختمان ها مرسوم نبوده است، پنجره های طبقه ی فوقانی نیز از جنس چوب و بدون شیشه بودند، گهگاهی کبوتری از پنجره های طبقه بالا به داخل عمارت می رفت و خارج می شد، عمارت فاقد پشت بام بود، چراکه سقف عمارت از شیروانی بود، شیروانی ای که به دلیل گذشت زمان زنگ زده به نظر می رسید.

در جلوی درب ورودی عمارت، دو ستون قرار داشت که ستون ها هریک با گچبری های زیبا تزئین شده بودند که در حال حاضر کاملاً کثیف و سیاه شده بودند، در پائین ستون سمت راستی دریچه ای کوچک قرار داشت، به سمت دریچه رفتم شبیه به دریچه ی پریز برق بود، درب دریچه را باز کردم، داخل آن فضایی برای قرار گرفتن شیئی شبیه به پروانه بود، آره خودشه، سنجاق سر، اینجا جای همون سنجاق سریه که دیشب پیداش کردم، باید سنجاق رو اینجا قرارش بدم، جیبهایم را گشتم، همه ی لباس هایم را زیر و رو کردم ولی سنجاق نبود که نبود، مگر ممکن است؟ من که آن را در جیب لباسم قرار داده بودم، حتماً از جیبم افتاده است، فوراً به آن سوی عمارت رفتم و پله هایی که شب گذشته را بر روی آن ها خوابیده بودم را کامل گشتم؛ ولی نبود که نبود، تمام بی راهه را درخت تنومند سیب گشتم، هیچ کجا نبود، تمام مسیری که از زمان بیداری طی کرده بودم را گشتم، تا به چشمه رسیدم، در ورودی استخر شیئی را دیدم که داخل چشمه سبب موج زدن آب می شد و در آب برق می زد، آری خودش است، سنجاق سر پروانه ای عزیز من!!! خودش است!!! خم شدم تا از ورودی چشمه سنجاق سر را بردارم که ناگهان سنگی زیر پاهایم لغزید و دستم به سنجاق خورد و سنجاق به آرامی در استخر رقصان و رقصان به انتهاب آب استخر جایی که دیگر نمی توانستم ببینم رفت.

وای خدای من این چه بخت بدیست که در آن گرفتار شده ام؟؟؟؟

حال چه می توانستم بکنم؟؟؟

نگاهی به اطرافم انداختم، که شاید بتوانم وسیله ای بیابم که بتوانم با آن سنجاق را از داخل استخر خارج کنم، دور تا دورم در خانه باغ پر از چوب و درخت و برگ بود ولی می توانستم با کمک شاخه های خشکیده ی درختان سنجاق را از انتهای استخر خارج کنم؟؟؟

اصلاً چه کسی می دانست که عمق استخر چقدر است و چه چوبی به انتهای استخر می رسد؟؟؟

به یاد دوران کودکی ام در شهرستان افتادم، در شهرستانی که زندگی می کردیم در نزدیکی محل سکونتمان پارکی قدیمی و بزرگ قرار داشت که در وسط پارک استخر زیبا و مجللی قرار داشت، بزرگترها به ما اجازه ی ورود به آب استخر را نمی دادند و همیشه ما را از نزدیک شدن به اطراف استخر منع می کردند، روزی برادر بزرگترم مرا به پارک برد و زمانیکه نزدیک استخر رسیدیم به من گفت اگر می خواهی بدانی که عمق آب استخر چقدر است می توانی سنگی را به داخل آن پرتاب کنی، اگر سنگ به سرعت با کف استخر اصابت کرد به این معنیس که عمق استخر کم است و در غیر اینصورت عمق آن زیاد است. این کار را در دوران کودکی بسیار زیاد انجام دادم، و تقریباً می توانستم با پرتاب سنگ به داخل استخر به عمق آن پی ببرم، سنگ مناسبی در نزدیک درخت سیب قرار داشت، به سرعت به سمت درخت سیب حرکت کردم و سنگ را برداشتم، به نزدیک استخر آمدم و به آرامی سنگ را به داخل استخر پرتاب کردم، پس از چند ثانیه صدای اصابت سنگ به کف استخر به گوشم رسید، با دانسته هایم از دوران کودکی متوجه شدم که عمق استخر در این قسمت باید حدود دو تا دو و نیم متر باشد، عمق زیادیست، بعید است بتوانم شاخه ای با این ارتفاع بیابم!!!

می بایست چوبی می یافتم که بر سر آن شاخه ای به شکل قلاب قرار داشته باشد تا بتوانم با استفاده از قلاب سنجاق را از داخل استخر خارج کنم، همه جا را گشتم، هرچه بیشتر می گشتم بیشتر ایمان پیدا می کردم که راهی برای نجات وجود ندارد، چند چوب را پیدا کردم، ولی هیچ یک از چوب ها به انتهای استخر نمی رسیدند.

تا آنکه تصمیم گرفتم با استفاده از علف های هرز داخل باغچه دو چوب بلند را در امتداد یکدیگر ببندم تا بتوانم به انتهای استخر دست پیدا کنم، همین کار را کردم، ولی چندبار مجبور شدم با روش های متفاوت گره ام را عوض کنم تا مقاوت کافی برای اینکار را داشته باشد، چوب ها را در امتداد یکدیگر بستم و در آب فرو کردم، چوب را آهسته داخل آب فرو می بردم، آب به گره ای که با علف های هرز زده بودم رسید، گره را رد کردم و کمی بعد از گره چوب به کف استخر برخورد کرد، خیالم راحت شد که چوب هایی که انتخاب کرده ام به کف استخر می رسد، سعی کردم چوب را به آرامی در استخر جا به جا کنم، ولی به دلیل عمق زیاد با کوچکترین حرکتی که در بالای چوب اتفاق می افتاد مقدار زیادی در کف استخر جا بجا می شد، بعد از مدتی گشت و گزار خسته و ناامید بر روی تخته سنگ کنار استخر نشستم، نشستم و کمی استراحت کردم، برای یافتن سنجاق چه باید کرد؟؟؟

تصمیم گرفتم به داخل استخر بروم و از نزدیک با دستهایم استخر را جستجو کنم، ولی مگر ممکن بود؟؟؟ چطور می تونم این کارو بکنم؟؟؟

سایر بخش های داستان در سایت اتاق فرار تهرومز

برای خواندن قسمت اول داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

این داستان در سایت اتاق فرار تهرومز ادامه دارد برای خواندن ادامه ی داستان کلیک کنید

منبع: www.tehrooms.ir



نظر دهید