بزرگترین اتاق فرار در ایران

ادامه ی داستان عمارت تسخیر شده (قسمت هفتم)

صدایی مهیب از فضای جلوی درب وردی عمارت بلند شد، صدایی که گویای حرکت تخته سنگی عظیم بر روی تخت سنگ دیگری بود، ولی هیچ چیز به چشم نمی خورد، فورا به سمت درب ورودی عمارت رفتم، روبروی درب ورودی عمارت قالیچه ای قدیمی وجود داشت که به میهمانان عمارت نوید حضور در عمارتی اعیانی را می داد، بالای قالیچه طاقی قرار داشت که با گچ بری های مجلل قابی زیبا برای لوستر آویزان از سقف ایجاد نموده بود، همه چیز را با دقت از نظر گذراندم ولی این صدای مهیب از کجا آمده بود، به سمت دربِ عمارت مسیرم را ادامه دادم، بر روی قالیچه قدم گذاشتم که ناگهان متوجه شدم زیر قالیچه حفره ای ایجاد شده است، خودم را به سرعت به عقب کشاندم ولی قالیچه به داخل حفره سقوط کرد، به آرامی به حفره نزدیک شدم، حفره ای بود در حدود 2 متر ارتفاع و 1.5 متر طول، دریافتم که با قرار دادن سنجاق سر در داخل جای مخصوص آن، این حفره ایجاد شده است، حال برای نجات از این عمارت تسخیر شده می بایست رمز و راز این حفره را در می یافتم، چه رمز و رازی درون این حفره پنهان شده است، اصلاً چه رمزی می تواند درون آن قرار داشته باشد؟ مگر می تواند اتاق فراری اینقدر مهیج و زیبا برای به اسارت کشیدن آدمی طراحی شده باشد؟؟؟

نمی دانم این عمارت زیبا یک اتاق فرار است و یا یک امتحان است از سوی کائنات!!!

چگونه می توانم وارد این حفره شوم و آیا وارد شدن به آن کمکی به من می کند و یا آنکه ممکن است خطری مرا تهدید کند؟؟؟ همه ی این سؤال ها مدام ذهن مرا به چالش می کشید.

می توانستم از لبه ی حفره آویزان شوم و به آرامی به داخل حفره وارد شوم، ولی اگر می خواستم مجدداً از آن خارج شوم، چه؟؟؟ دیگر امکان خروجی ورود نداشت، پس باید راهی برای بازگشت خودم فراهم می کردم. پس تصمیم گرفتم باز هم چرخی در خانه باغ بزنم و همه جا را بگردم تا شاید بتوانم وسیله ای بیابم که امکان بازگشت از داخل حفره را برایم تضمین کند.

گشتی به داخل باغ زدم، نمی دانم این خانه باغ چه ویژگی ای دارد که هرچه در آن می گردم باز هم چیزهای جدیدی برای یافتن در آن وجود دارد؟ در حیاط پشتی خانه باغ با فاصله ی نسبتاً زیادی از حوض وسط باغچه درخت بلند قامتی وجود داشت، این درخت تنومند یک درخت گردو بود، یک درخت گردوی کهنسال، زیر درخت کمی آنسو تر، یک جعبه ی چوبی میوه قرار گرفته بود که روی آن را خاشاک باغچه پوشانده بود، تقریباً می توانم به جرأت بگویم که تنها همین دو درخت سیب و گردو بودند که در این خانه باغ هنوز هم با صلابت و اقتدار از دیوارهای بلند قامت باغ گردنکشی می کردند و فضای خارج از خانه باغ را نیز نذاره گر بودند.

جعبه ی چوبی را برداشتم و آن را بررسی کردم، جعبه ی خوبی بود، ولی میخ هایش کمی ضعیف شده بود، می بایست کمی آن را تعمیر می کردم، تکه سنگی را یافتم و بر سر میخ های جعبه کوبیدم تا کمی محکم تر شود.

بعد از آنکه از استحکام جعبه اطمینان حاصل کردم آن را با خود به کنار حفره بردم و به آرامی داخل حفره انداختم، جعبه صدای مبهمی داد و بر روی قالیچه کف گودال فرود آمد، از آنکه حفره ادامه ندارد و همانجا به پایان می رسد خوشحال شدم و به آرامی با دستانم لبه ی گدال را گرفتم و پاهایم را بر روی جعبه گذاردم، به کف گودال رفتم و گودال را بررسی کردم.

هیچ چیز در گودال نبود بجز سوراخی بر دیواره ی گودال که داخل آن سوراخ تکه کاغذی لوله شده قرار داشت. تکه کاغذ لوله شده را از سوراخ روی دیواره برداشتم و باز کردم، بر روی تکه کاغذ یک نقاشی کشیده شده بود.

برای خواندن قسمت اول داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت ششم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

این داستان در سایت اتاق فرار تهرومز ادامه دارد برای خواندن ادامه ی داستان کلیک کنید

منبع:



نظر دهید