ادامه ی داستان عمارت تسخیر شده (قسمت هشتم)

ادامه ی داستان عمارت تسخیر شده (قسمت هشتم)

نمی دانستم که چه باید بکنم، کاملاً گیج و منگ به اطرافم می نگریستم، جایی که در آن قرارداشتم، گودالی بود سیمانی که در کف آن قالیچه ای قرار داشت که پیش تر درب فوقانی این گودال را پوشانیده بود و اکنون به زیر پایم افتاده بود، در زیر قالیچه نیز زمینی سیمانی قرار داشت که بویی از رطوبت به مشامم انتقال می داد.

تنها چیزی که می توانست سرنخی برایم به ارمغان آورد و راهی برای فرار از این اسکیپ روم را برایم مهیا سازد همان سوراخ روی دیواره ی گودال بود.

پایم را بر روی صندوقچه ی چوبی میوه گذاردم و خودم را به سختی از دیواره ی گودال به بالا کشیدم، می بایست وسیله ای می یافتم که بتوانم آن را داخل حفره کنم، اما چه چیز و کجا نمی دانستم.

بی هدف، بدون آنکه بدانم چه چیز در انتظارم است، به گشت و گزار در محیط باغ پرداختم، همه چیز برایم مشکوک بود، هرچه از حضور من در این خانه باغ می گذشت، بیشتر به چیزهایی که در آن می دیدم مشکوک می شدم، حال به گفته های دوستانم که می گفتند در اتاق فرار همه چیز مهم است، در اتاق فرار نباید از کنار هیچ چیز نباید سر سری رد شد، در اتاق فرار برای وجود هرچیز دلیلی وجود دارد، در اتاق فرار کوفت، در اتاق فرار درد، اَه خسته شدم چقدر باید به نجات خود فکر کنم، آخر مگر چه گناهی مرتکب شده ام که تا این حد مستوجب عذاب هستم؟؟؟ چه کسی قصد دارد مرا تا این حد عذاب دهد؟؟؟

کار داشت به جاهای باریک می کشید، کم کم داشتم با خودم هم دعوا می کردم، که باز هم به سفارش دوستانم به یادم آمد، آنکه همیشه می گفتند: در اتاق فرار ممکن است گاهی ناامید شوی، در آن زمان باید حواست را جمع کنی و استرس و اضطراب را از خودت دور کنی، باید با آرامش به اطرافت نگاه کنی و یافته هایت را با آنچه که در اختیار داری مرتبط سازی، آری همین است، راه نجات من تنها با آرامش خودنمایی می کند.

به سمت درخت سیب حرکت کردم، سیبی نسبتاً درشت از درخت جدا کردم و آن را در آب چشمه شستم، سیب را به آرامی خوردم و هین خوردن سیب به گذشته های دور در شهر محل تولدم اندیشیدم، به یادم آمد در آن روزگاران هم گاهی پیش می آمد که در مخمصه ای گرفتار می شدیم و به نوعی خودمان را از اتاق فرار ی که آن روزها نمی دانستیم اسمش اتاق فرار است نجات می دادیم، در آن روزگار مادرم مرا در اتاق زیر شیروانی حبس می کرد و درب شیروانی را به رویم می بست تا تنبیهی باشد برای نمره ی کمی که از معلممان گرفته ام.

من هم که از اتاق زیر شیروانی بیزار بودم، و حضور در آنجا مرا وحشت زده می کرد، سبب می شد تا برای نجات از این ترس و وحشت دست به کار شوم، در اتاق زیر شیروانی، چراغی وجود نداشت و با غروب آفتاب روشنایی نیز از آنجا رخت بر می بست. سمتی از شیروانی پر از بشکه های ترشی و مربایی بود که مادرم برای مصرف سالانه امان ذخیره نموده بود و در سمت دیگر شیروانی پنجره ای بود به بالای شیروانی، که شیشه ی آن شکسته بود و بادی از آن به داخل شیروانی می وزید، کف این اتاق از چوب راش قدیمی بود و با راه رفتن بر روی آن صدای جیر جیر چوب ها به هوا بر می خواست، در کنار بشکه های ترشی طنابی بود که بر روی آن ملحفه هایی که مادرم آنها را گلدوزی نموده بود قرار گرفته بود، با غروب آفتاب و روشن شدن نور ماه، سایه ی ملحفه ها بر روی دیوار پشتش می افتاد و تصویری رعب انگیز را به منظر می کشید.

همه ی این اتفاقات سبب می شد تا حس گریز و فرار از این اتاق فرار که آن زمان نمی دانستم اتاق فرار چیست و در آن چه باید کرد، ایجاد شود، به خاطر دارم یکبار که می خواستم از اتاق زیر شیروانی فرار کنم، طناب ملحفه های مادرم را از دیوار باز کردم و بعد از باز کردن پنجره ای که به بالای شیروانی راه داشت خودم را به روی شیروانی رساندم، طناب را به لوله ی دودکش بالای شیروانی گره زدم و آن سر طناب را به پایین ساختمان داخل حیاط همسایه انداختم، به طناب آویزان شدم و خودم را ترسان و لرزان به پایین طناب دقیقاً داخل حیاط همسایه رساندم، الآن که به آن زمان فکر می کنم به نظرم می رسد که شبیه به رنجرهای فیلم های سینمایی شده بودم، بعد از آنکه به حیاط همسایه رسیدم و پایم با زمین اصابت کرد، درد عجیبی در بدنم پیچید، ظاهراً مچ پای راستم پیچ خورده بود، به روی زمین نشستم تا پایم را بررسی کنم که ناگهان …

برای خواندن قسمت اول داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت ششم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

برای خواندن قسمت هفتم داستان عمارت تسخیر شده کلیک کنید

این داستان در سایت اتاق فرار تهرومز ادامه دارد برای خواندن ادامه ی داستان کلیک کنید

منبع: www.tehrooms.ir



نظر دهید